نوشته شده در تاریخ جمعه 29 اردیبهشت 1391 توسط نیلوفر
اِی کآش می گُفتی عآشِقِ دیگَری هَستی؛
مَنَم عآشِقَم،
اینطُوری رآحَت تَر دَرکِت میکَردَم.....

+ خوشحالم بسیار بخاطر تموم شدن مدرسه!
+ دبیر آمارمون دیروز مجبورمون کرد یه نامه عذرخواهی بنویسیم تا 6نمره پروژه هامونو بده. حیف که پای نمره درمیون بود وگرنه.....
+ 1ماه نیستم؛ نبودن به معنای واقعی ها! نهایتا تا فردا میتونم جواب نظراتونو بدم، بعدش که هادی رفت تهران مودم وایمکسو از برق میکشم و میچسبم به درسم.
+ واسم دعاکنید، واستون دعامیکنم.
+ راستی، 5خرداد تفلد داداش مهدی جونمه؛ هرچند که چند ماهه باهم قهریم ولی "تفلدت مبالک عقشم!" ای کاش یه کم کمتر مغرور بودی.....
+ چقدر کادو گرفتن واسه پسرا سخته؛ واسش چی بگیرم؟!
+ خداحافظ همین حالا.....
طبقه بندی: خاطرات روزانه من، عاشقانه،
مَنَم عآشِقَم،
اینطُوری رآحَت تَر دَرکِت میکَردَم.....

+ خوشحالم بسیار بخاطر تموم شدن مدرسه!
+ دبیر آمارمون دیروز مجبورمون کرد یه نامه عذرخواهی بنویسیم تا 6نمره پروژه هامونو بده. حیف که پای نمره درمیون بود وگرنه.....
+ 1ماه نیستم؛ نبودن به معنای واقعی ها! نهایتا تا فردا میتونم جواب نظراتونو بدم، بعدش که هادی رفت تهران مودم وایمکسو از برق میکشم و میچسبم به درسم.
+ واسم دعاکنید، واستون دعامیکنم.
+ راستی، 5خرداد تفلد داداش مهدی جونمه؛ هرچند که چند ماهه باهم قهریم ولی "تفلدت مبالک عقشم!" ای کاش یه کم کمتر مغرور بودی.....
+ چقدر کادو گرفتن واسه پسرا سخته؛ واسش چی بگیرم؟!
+ خداحافظ همین حالا.....
طبقه بندی: خاطرات روزانه من، عاشقانه،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 توسط نیلوفر
حَق بآ کِشیش هآ بود گآلیلِه؛
زَمین آنقَدرهآ هَم گِرد نیست.....
هَرکس میرَوَد، دیگَر بَرنمیگَردَد....

+ ببخشید که نبودم.
+ دارم عزمم رو جزم میکنم که خرداد کلا بیخیال نت بشم.(اگه بتونم!)
+ امروز دبیر جغرافیمون گفت خوراکی بیارید جلسه آخری بریم حیاط خوش بگذرونیم. خیلی کیف داد. هرچند که زنگ بعدش.....
+ زنگ بعدش دبیر آمارمون اعصابمونو خوردکرد اساسی.(حالم ازت بهم میخوره...)
+ امروز با فاطمه رفتیم بیرون. من 3تا پوستر "مسی جونمو" خریدم؛ یکیشم دادم به فاطمه.
+ از اونجاییکه دقیق نمیدونستم "حکم ارتداد" چیه؟(همونی که واسه شاهین نجفی صادرکردن)، از دبیر جغرافیمون که خیلی ادعاش میشه پرسیدم. برام توضیح داد و گفت هرجا دیدنش باید بکشنش. بعد این فاطمه(که خدا بگم چیکارش کنه؟!) یهو باحالت جیغ و تمسخر و گریه دادزد:شااااااااااااااااااااهیییییییییییییین!!!!!!! همه بچه هام علامت سوال ما 2تا رو نیگا میکردن!
+ دیروز برای اولین بار روژین، آبجی 9ماهه فاطمه رو دیدم. واااای خیلی جیگر بود!
+ فردا امتحان ترم2 آمادگی دفاعی داریم.
+ خب دیگه خیلی حرف زدم؛ بای.
طبقه بندی: خاطرات روزانه من، عاشقانه،
زَمین آنقَدرهآ هَم گِرد نیست.....
هَرکس میرَوَد، دیگَر بَرنمیگَردَد....

+ ببخشید که نبودم.
+ دارم عزمم رو جزم میکنم که خرداد کلا بیخیال نت بشم.(اگه بتونم!)
+ امروز دبیر جغرافیمون گفت خوراکی بیارید جلسه آخری بریم حیاط خوش بگذرونیم. خیلی کیف داد. هرچند که زنگ بعدش.....
+ زنگ بعدش دبیر آمارمون اعصابمونو خوردکرد اساسی.(حالم ازت بهم میخوره...)
+ امروز با فاطمه رفتیم بیرون. من 3تا پوستر "مسی جونمو" خریدم؛ یکیشم دادم به فاطمه.
+ از اونجاییکه دقیق نمیدونستم "حکم ارتداد" چیه؟(همونی که واسه شاهین نجفی صادرکردن)، از دبیر جغرافیمون که خیلی ادعاش میشه پرسیدم. برام توضیح داد و گفت هرجا دیدنش باید بکشنش. بعد این فاطمه(که خدا بگم چیکارش کنه؟!) یهو باحالت جیغ و تمسخر و گریه دادزد:شااااااااااااااااااااهیییییییییییییین!!!!!!! همه بچه هام علامت سوال ما 2تا رو نیگا میکردن!
+ دیروز برای اولین بار روژین، آبجی 9ماهه فاطمه رو دیدم. واااای خیلی جیگر بود!
+ فردا امتحان ترم2 آمادگی دفاعی داریم.
+ خب دیگه خیلی حرف زدم؛ بای.
طبقه بندی: خاطرات روزانه من، عاشقانه،
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 اردیبهشت 1391 توسط نیلوفر
خُدآیآ آغوشی میخواهم
نَه زَن بآشَد، نَه مَرد...
بِه زَمین نِمی آیی؟!

+ دیروز رفتیم امامزاده؛ بدک نبود ولی خیلی شلوغ بود. درکل خوش نگذشت...
+ ینی این مدرسه ما نخبه س درحد لالیگا! روز دوم خرداد امتحان جغرافیا، روز سوم امتحان عربی!!! فردا دعوا خواهیم داشت....
+ چقدر سخته که فاطمه هم دیگه درکم نمیکنه، دوست ندارم باهاش غریب باشم اما نمیشه.....تازه دیشبم تصادف کرده بود؛ خدا خیلی بهش رحم کرد.
طبقه بندی: خاطرات روزانه من، فلسفی،
نَه زَن بآشَد، نَه مَرد...
بِه زَمین نِمی آیی؟!

+ دیروز رفتیم امامزاده؛ بدک نبود ولی خیلی شلوغ بود. درکل خوش نگذشت...

+ ینی این مدرسه ما نخبه س درحد لالیگا! روز دوم خرداد امتحان جغرافیا، روز سوم امتحان عربی!!! فردا دعوا خواهیم داشت....

+ چقدر سخته که فاطمه هم دیگه درکم نمیکنه، دوست ندارم باهاش غریب باشم اما نمیشه.....تازه دیشبم تصادف کرده بود؛ خدا خیلی بهش رحم کرد.

طبقه بندی: خاطرات روزانه من، فلسفی،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 توسط نیلوفر
پآیَت رآ بُلَند کُن
بُگذآر جَمع کُنَم
ذَرِه هآیِ غُرورَم رآ...

+ امروز پروانه جونم از 9 تا 12 اومد مدرسمون؛ خیلی خوش گذشت.
+ مراسم روز معلمو امروز اجراکردن. بهترین قسمتش، قسمت خوانندگی و شعر درباره مدرسمون بود.
+ فردا قراره با فامیلای بابام بریم بیرون، یکی از روستاهای اطراف، نذر آش داریم.
طبقه بندی: عاشقانه، خاطرات روزانه من،
بُگذآر جَمع کُنَم
ذَرِه هآیِ غُرورَم رآ...

+ امروز پروانه جونم از 9 تا 12 اومد مدرسمون؛ خیلی خوش گذشت.
+ مراسم روز معلمو امروز اجراکردن. بهترین قسمتش، قسمت خوانندگی و شعر درباره مدرسمون بود.
+ فردا قراره با فامیلای بابام بریم بیرون، یکی از روستاهای اطراف، نذر آش داریم.
طبقه بندی: عاشقانه، خاطرات روزانه من،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 توسط نیلوفر
هِی کآفِه چی!
میزهآ رآ تَک نَفَرِه کُن؛
مَگَر نِمیبینی هَمِگی تَنهآییم؟

+ هفته معلم مبارک همه معلمای واقعی.
+ دیشب تو کلاس زبان جشن گرفتیم، فشفشه و .... حال داد فراوان!
+ امروز بهار از مدرسه اومد خونمون، کلی حرف زدیم.
+ آزمون ادبیات داشتم....خراب کردم.
+ همه استاد نمکدون شکستنن؛ همه....
طبقه بندی: خاطرات روزانه من، عاشقانه،
میزهآ رآ تَک نَفَرِه کُن؛
مَگَر نِمیبینی هَمِگی تَنهآییم؟

+ هفته معلم مبارک همه معلمای واقعی.
+ دیشب تو کلاس زبان جشن گرفتیم، فشفشه و .... حال داد فراوان!
+ امروز بهار از مدرسه اومد خونمون، کلی حرف زدیم.
+ آزمون ادبیات داشتم....خراب کردم.
+ همه استاد نمکدون شکستنن؛ همه....
طبقه بندی: خاطرات روزانه من، عاشقانه،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 توسط نیلوفر
وَقتی رَفتی

طبقه بندی: عاشقانه، خاطرات روزانه من،
چِه آب و جآرویی رآه اَندآختَند
چِشم هآ وَ مُژِه هآیَم؛
بِبین وَقتی بیآیی
چِه میکُنَند.....

+ امروز با فاطمه و حدیث رفتیم بیرون؛ حدیث میخواست واسه باباش که معلمه کادو بخره. بعد رفت یه عروسک نی نی انتخاب کرد. فروشندهه همینطور مونده بود. میگفت اینو واسه بابات میخوایی؟
من و فاطمه هم مرده بودیم از خنده!!!!!
من و فاطمه هم مرده بودیم از خنده!!!!!+ واسه فاطمه یه پلاک بارسا خریدم؛ بمناسبت "بابا شدن مسی"!
+ 1شنبه تفلد یگان بود. واسش یه کتاب و یه پلاک بارسا خریدم. کلی هم مسخره بازی دراوردیم. شب تولدش بهش گفتم داریم با "ویا" و "مسی" میاییم خونتون!
کادوها رم که بهش دادم گفتم اون پلاکه از طرف"لئوئه"! کلی خوشحال شد بچه!
کادوها رم که بهش دادم گفتم اون پلاکه از طرف"لئوئه"! کلی خوشحال شد بچه!
+ بچه ها این آمار امسال منو بیچاره نکنه دست بردار نیس.

طبقه بندی: عاشقانه، خاطرات روزانه من،
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 اردیبهشت 1391 توسط نیلوفر
دُرُست لَحظِه ای کِه هَمِه چی دآرِه رو بِه رآه میشه ، یِه مُشکِلِ جَدید بِوُجُود میآد............

طبقه بندی: ورزشی،
"پپ" تَنهآمون گُذآشت....

طبقه بندی: ورزشی،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط نیلوفر
دیگِر قآصِدَک هآ
بِه دَستِ مآ نَمیرِسَند
چُون شَرم دآرَند
پِیغآمِ یِک نَفَر رآ
بِه چَند مَقصَد بِرِسآنَند!

+ حالم اصلا خوب نیس.
+ خدایا مرسی که فاطمه هس؛ اگه نبود حرفامو به کی میزدم؟
+ بچه ها واسم دعاکنید خدا اون چیزیکه تو دلمه برآورده کنه، خیلی مهمه.
طبقه بندی: عاشقانه، خاطرات روزانه من،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط نیلوفر
درسته که بارسا تو فاصله یه هفته، 2تا جام رو از دست داد اما همچنان بهترینه.
طبقه بندی: ورزشی،
باورکنید وقتی 11نفر که هرکدوم 2متر قد دارن میچسبن به دروازه، کاری نمیشه کرد. چلسی کثیف بازی کرد؛ خیلی کثیف. حتی اگه قهرمانم بشه بازم هواداراش حق ندارن خوشحال باشن چون "همه چیز بردن نیست".
دیشب و شنبه خیلی ناراحت شدم. نه از اینکه باختیم؛ نه. از این سوختم که چرا ما "فوتبال بازی کردیم" اما "یه تیم دیگه که اصلا لیاقت نداشت برنده شد".
بهرحال فوتبال همینه دیگه اما ما بخاطر 2تا برد طرفداربارسا نشدیم که حالا با 2تا باخت بیخیالش بشیم. بارسا همیشه برای ما بهترینه.....

طبقه بندی: ورزشی،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط نیلوفر
دُنیآیِ عَجیبی ست....

طبقه بندی: فلسفی، خاطرات روزانه من،
اینجآ لَبخَند رآ هَم بآیَد زَد.

+ خیلی دلم گرفته.
+ اعصابم داغونه.
+ بارسا.................
+ امتحان آمارمو خراب کردم.
+ امروز رفتم خونه باران اینا روضه اما دریغ از یه قطره اشک.(ینی با باران گفتیم و خندیدیم!
)
)طبقه بندی: فلسفی، خاطرات روزانه من،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 فروردین 1391 توسط نیلوفر
بِه دُروغ میگویی دوستَم دآری
تآ خوشحآل شَوَم.
مَن اَحمَق میشَوَم
تآ تو دِلگیر نَشَوی...
تآ خوشحآل شَوَم.
مَن اَحمَق میشَوَم
تآ تو دِلگیر نَشَوی...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 فروردین 1391 توسط نیلوفر
هَمیشِه دَرد اَز دیگَرآن اَست؛

طبقه بندی: عاشقانه، خاطرات روزانه من،
گآهی اَز بودَنِشآن
گآهی اَز نَبودِشآن.

+ قرار بود فردا با فامیلای بابا بریم بیرون اما بنا به دلایلی کنسل شد.

+ امتحان اقتصاد و تاریخ ادبیاتمو 19/5شدم!!!!

+ راستی اینجا از جمعه تا 3شنبه بارون بارید. ماهم هی میرفتیم زیر بارون، موش آب کشیده میشدیم، برمیگشتیم...خیلی کیف میداد!

+ دیدید بارسا باخت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طبقه بندی: عاشقانه، خاطرات روزانه من،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 فروردین 1391 توسط نیلوفر
مُرور میکُنَم

طبقه بندی: عاشقانه، خاطرات روزانه من،
خآطِرآتِمآن رآ....
اَمآ مَگَر کُپی بَرآبَرِ اَصل میشَوَد؟!

+ بالاخره اومدم. دلم برای دنیای مجازی تنگ شده بود زیاد.
+ یکشنبه واسمون اسلحه اوردن، طرز باز و بسته کردن کلاشنیکف رو یادگرفتیم!
+ امروز رفته بودیم اردو، با مدرسه. بد نبود ولی خوبم نبود.
+ فردا شاید بریم کتابخونه آیت الله مرعشی نجفی، خیلی جای توپیه.
+ چند دقیقه دیگه با چلسی بازی داریم، دلم روشنه که میبریم.
+ به فاطمه قول دادم اگه بارسا، ریال مالدیو رو ببره یه شیرینی توپ بهش بدم؛ بخصوص اگه "مسی" گل بزنه!
+ بابای
طبقه بندی: عاشقانه، خاطرات روزانه من،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 فروردین 1391 توسط نیلوفر
مَن، تُو، مآ......

طبقه بندی: عاشقانه، خاطرات روزانه من،
یآدَت هَست؟
تَمآم شُد!
حآلآ، تُو، او، شُمآ....
مَن هَم بِه سَلآمَت!

+ امروز رفتیم خانه سالمندان.
+ کلاس تاریخ ادبیات رو بردیم حیاط تشکیل دادیم. خیلی خوش گذشت مخصوصا که شعرا رو آهنگ میدادیم و میخوندیم!
+ امروز یه نفر بااسم "مسی" سرکارم گذاشته بود.....دخترعمه فاطمه بود.
+ تو دوستام فقط فاطمه؛ از بقیه متنفرم.
طبقه بندی: عاشقانه، خاطرات روزانه من،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 فروردین 1391 توسط نیلوفر

وای خدا آخه چی بگم....
فضاش خیلی سنگین بود.... انگار منتظر بودن یکی از در وارد بشه و شده حتی یه لبخند بهشون هدیه بده...
جوری باهات رفتارمیکردن که انگار صدساله میشناست... یا نه؛ انگار نوه خودشون بودی.
هیچ کدومتون نمیتونید تصورکنید چه لذتی داشت وقتی شیرینی رو سمتشون میگرفتم و اونام برمیداشتن و عوض یه دونه شیرینی یه دنیا واسه عاقبت بخیر شدنم دعامیکردن.
هیچ کدومتن نمیتونید تصورکنید چه لذتی داشت وقتی پای نصیحتاشون مینشستم و باخواهش ازت میخواستن که "قدر جوونیتو بدون".... عجیب بود؛ از نصیحت هاشون نه تنها خسته نمیشدی بلکه گوش هات تشنه شنیدن بودن.
وای خدا آخه چی بگم.....
هیچکس نمیفهمه چی دارم میگم...حتما الان همه فکرمیکنن دارم از خودم مینویسم و هیچ احساسی از دیدن پیرمرد پیرزنایی که یه زمونی واسه خودشون کسی بودن و بروبیایی داشتن، ندارم اما .... اما امروز من برای اولین بار از دیدن پیرزن پیرمردا زده نشدم...امروز برای اولین بار از خودم راضیم چون لبخند رو به لب و دل آدمایی نشوندم که پشت دیوارای بلند آسایشگاه دارن ساعتای آخر عمرشون رو میشمرن و یاد زندگی ای میفتن که فدای بچه هاشون کردن و حالا هم بچه ها برای "زندگی کردن"، اونا رو از خودشون طردکردن...
+ مامانم یه دعای خیلی قشنگ داره: خدایا هیچ کسی رو از دست و پای خودش ننداز...آمین.
طبقه بندی: دست نوشته های من، خاطرات روزانه من،

